پنجشنبه 18 اسفند 1390
آرزوی بچگی ام
به آرزوی بچگی ام رسیدم
چقدر دلم می خواست تو صف اول نماز جماعت باشم
این بار نه تنها صف اول ، بلکه جلوتر از صف اول جای گرفتم
حتی جلوتر از پیش نماز
همه به من اقتدا می کنند
چقدر مهم شدم
نماز تمام میشود
همه به سمتم می آیند
روی دست بلندم می کنند
چقدر عزیز شدم
چند قدمی حرکتم می دهند
یکی فریاد می زند : بلند بگو لا اله الا الله . . .
چقدر دلم می خواست تو صف اول نماز جماعت باشم
این بار نه تنها صف اول ، بلکه جلوتر از صف اول جای گرفتم
حتی جلوتر از پیش نماز
همه به من اقتدا می کنند
چقدر مهم شدم
نماز تمام میشود
همه به سمتم می آیند
روی دست بلندم می کنند
چقدر عزیز شدم
چند قدمی حرکتم می دهند
یکی فریاد می زند : بلند بگو لا اله الا الله . . .
پنجشنبه 18 اسفند 1390
در تاریكی بی آغاز و پایان
در تاریكی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم:
اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر كرد.
سایه ای در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم كرد.
پس من كجا بودم؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت
و من انعكاسی بودم
كه بیخودانه همه خلوت ها را بهم می زد
در پایان همه رویاها در سایه بهتی فرو می رفت.
من در پس در تنها مانده بودم.
همیشه خودم را در پس یك در تنها دیده ام.
گویی وجودم در پای این در جا مانده بود،
در گنگی آن ریشه داشت.
آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟
در اتاق بی روزن انعكاسی سرگردان بود
و من در تاریكی خوابم برده بود.
در ته خوابم خودم را پیدا كردم
و این هشیاری خلوت خوابم را آلود.
آیا این هشیاری خطای تازه من بود؟
در تاریكی بی آغاز و پایان
فكری در پس در تنها مانده بودم.
پس من كجا بودم؟
حس كردم جایی به بیداری می رسم.
همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا كردم:
آیا من سایه گمشده خطایی نبودم؟
در اتاق بی روزن
انعكاسی نوسان داشت.
پس من كجا بودم؟
در تاریكی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بودم.
« سهراب سپهری »
دری در روشنی انتظارم رویید.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم:
اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر كرد.
سایه ای در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم كرد.
پس من كجا بودم؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت
و من انعكاسی بودم
كه بیخودانه همه خلوت ها را بهم می زد
در پایان همه رویاها در سایه بهتی فرو می رفت.
من در پس در تنها مانده بودم.
همیشه خودم را در پس یك در تنها دیده ام.
گویی وجودم در پای این در جا مانده بود،
در گنگی آن ریشه داشت.
آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟
در اتاق بی روزن انعكاسی سرگردان بود
و من در تاریكی خوابم برده بود.
در ته خوابم خودم را پیدا كردم
و این هشیاری خلوت خوابم را آلود.
آیا این هشیاری خطای تازه من بود؟
در تاریكی بی آغاز و پایان
فكری در پس در تنها مانده بودم.
پس من كجا بودم؟
حس كردم جایی به بیداری می رسم.
همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا كردم:
آیا من سایه گمشده خطایی نبودم؟
در اتاق بی روزن
انعكاسی نوسان داشت.
پس من كجا بودم؟
در تاریكی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بودم.
« سهراب سپهری »
یکشنبه 14 اسفند 1390
دکتر شریعتی
احساسم را به من باز پس دهید
که زیستن بدون احساس بودن از نبودن هم سخت تر است
چه شده است؟!چرا روح مرا به زنجیر می کشید
سایه ی لطفتان هیمه ی آتشی است که بر جان من شعله میکشد.رهایم کنید
من نمیخواهم از شما هیچ نمی خواهم
نه مهربانی نه رحم نه عشق نه دوستی نه محبت نه نگاه
فقط احساسم را به من باز پس دهید تا باشم
من پرواز خواهم کرد تا خود خورشید و با خورشید یکی خواهم شد
و در میان بهت و حیرت تو از خورشید خواهم گذشت
و از عدمی که تو بر من آفریده بودی گذر خواهم کرد.حتی از ازل خواهم گذشت
تا به سرزمینی تهی برسم که مرا آنجا آفریدند.مرا در هراس هیچ طعام دادند
و در عظمتی به پهنای تمام نبودنها پرواز دادند
من با احساسم تا خود آشیانه پرواز خواهم کرد
سینه ی آسمان را خواهم شکافت و تا بینهایت پرواز خواهم کرد
و تو_تقدیر_تنها نظاره گر پرواز من خواهی بود
و دیگر هیچ ...
که زیستن بدون احساس بودن از نبودن هم سخت تر است
چه شده است؟!چرا روح مرا به زنجیر می کشید
سایه ی لطفتان هیمه ی آتشی است که بر جان من شعله میکشد.رهایم کنید
من نمیخواهم از شما هیچ نمی خواهم
نه مهربانی نه رحم نه عشق نه دوستی نه محبت نه نگاه
فقط احساسم را به من باز پس دهید تا باشم
من پرواز خواهم کرد تا خود خورشید و با خورشید یکی خواهم شد
و در میان بهت و حیرت تو از خورشید خواهم گذشت
و از عدمی که تو بر من آفریده بودی گذر خواهم کرد.حتی از ازل خواهم گذشت
تا به سرزمینی تهی برسم که مرا آنجا آفریدند.مرا در هراس هیچ طعام دادند
و در عظمتی به پهنای تمام نبودنها پرواز دادند
من با احساسم تا خود آشیانه پرواز خواهم کرد
سینه ی آسمان را خواهم شکافت و تا بینهایت پرواز خواهم کرد
و تو_تقدیر_تنها نظاره گر پرواز من خواهی بود
و دیگر هیچ ...
یکشنبه 14 اسفند 1390
روزگار
روزگار
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم
عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم
کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم
سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم
(حسین پناهی)
