صدای ...
به نام او
در این لحظات شبانه ام و در سکوت شکننده تنهایی ،صدای تیک تاک ساعت با قطرات اشک شمع هم داستان شده است.
ساعت چه بی پروا به جلو می رود در حالی که شمع به زودی خاموش می شود .در سکوت چشمانم و در این تاریکی شب چه صدای شکننده ای دارد فرو ریختن اشکان شمع.
چه جانگداز، در تنهایی خویش بدون صدای بال های پروانه می سوزد. ای شمع بسوز، گریان بسوز، که بر تو جز سوختن در فراغ پروانه تقدیر نشده است .
بسوز اما در سکوت و در تنهایی خویش که حتی صدای زلال قطرات اشکانت بر دیگران گران خواهد آمد.
نمی دانم این لرزیدنم از چیست؟!

در این نیمه شب و این لرزشم ،شمع هم به آخرین قطرات خویش رسیده است و در آستانه خاموشی است .
نمی دانم چرا امشب، تار، هم دیوانه شده است. دیوانه وار می نالد و وجود لرزانم را به تکان می اندازد.
ناله از خود بی خود تار ، مرا با شمع هم داستان کرده است و همسفر.
شب و شمع و تار و تنهایی
سکوت و عشق و آتش پنهانی
ققنوس
نگاه عشق
به نام او
نمی دانستم باید برای شادی دیگران خاموشی گزید.نمی دانستم برای آرزوهایم و پروازم باید حسرت آن نگاه را به خاطر خنده دیگران با اشک خویش همراه سازم و به جاده بلند و همیشگی تنهایی قدم گذارم.
نمی دانستم.
چه آسان ، چه آسان می شکنند.
زمزمه اشکانم مرا به وسعت تنهایی می رساند.
شکستن در تنهایی چه صدای وحشتناکی دارد.اگر وجودی این چنین که حتی حقی بر عشق ندارد و باید بر سایه طلوع خورشید نا پدید شود،نا پدید خواهم شد و در سایه خواهم ماند که نه شادی ام و نه گریه ام بر کسی گران نیاید.
آرزویی جز شادی دیگران نداشتم و حال که دیگران حتی از شکستنم و خود خواهی خویش شاد می شوند ، باشد؛ بار دیگر بر وجود خویش پا می نهم و با قلب شکسته کوله بارم را بر دوش خسته ام می گذارم و بر جاده بی انتهای تنهایی قدم می گذارم.
حال بر شادی خویش پای بکوبید.
عاشق و دیوانه خواهم ماند که طریقی جز این در خویش نمی یابم.
عشق جز پرواز نیست ، عشق جز ابدیت نیست ، عشق جز هجر نیست ، عشق جز شکستن قفس نیست ، عشق جز سوز نیست.عشق بر من جز راهی پر سوز که بر جاده بلند تنهایی باید قدم نهاد نیست و در این جاده بلند رفت و رفت تا سر انجام درانتهای این جاده پر گداز به جاودانگی عشق رسید.
ققنوس
