یخ فروش
که وقتى از او پرسیدند: همه را فروختى ؟
گفت: نفروختم !!
تمام شد ...
بزرگترین هنر من
هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت.
هر گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم. تنها با خودم، تنها نبودم اما، اما اکنون نمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟
هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم! نمی دانم کدامم؟


می بینی که چه پریشانی ها در بکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم، متکلم! نمی دانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها سراسیمه می گردد و می جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟
اوه که خسته شدم! باید رها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟
تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است.
می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟!
« دکترعلی شریعتی »همسایه ی خدا
ما همسایۀ شما بودیم و شما همسایۀ ما و همه مان همسایۀ خدا .
یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی . و من همۀ آسمان
را دنبالت می گشتم ؛ تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم .
خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . تو دستت همیشه قاچی از خورشید بود .
نور از لای انگشت های نازکت می چکید . راه که می رفتی رَدی از روشنی روی کهکشان
می ماند .
یادت می آید ؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان .
تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می اومد . اما زورش به ما
نمی رسید .
فقط می گفت :
« همین که پایتان به زمین برسد ، می دانم چه طور از راه به درتان کنم . »
تو ، شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی . آسمان را روی سرت می گذاشتی و
شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب
می رفتی .
اما همیشه خواب زمین را می دیدی .
آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد . دلت می خواست به دنیا بیایی .
و همیشه این را به خدا می گفتی . و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد .
من هم همین کار را کردم ، بچه های دیگر هم ؛ ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد .
تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تورا ، ما دیگر نه همسایۀ هم بودیم و نه همسایۀ خدا .
ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ........
دوست من ، همبازی بهشتی ام ! نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده .
هنوز آخرین جملۀ خدا توی گوشم زنگ می زند :
« از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است . اگر گم شدی از این راه بیا ........ »
بلند شو . از دلت شروع کن .
شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم
برگرفته از وبلاگ marallo
سخنان دکتر شریعتی
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دربا و دریا …!
